2/ اردیبهشت/ 91
صبح با بابایی اومدیم تو پارکینگ. شما هم کاملا بیدار بودی. آخه شب خوب میخوابی.. منو بگو که نصفه شب سیر خواب شدم و دیگه خوابم نبرد. بزور 5 خوابیدم.. صبح پمپ بنزین هم رفتیم..وااای هنوز حقوقامونو ندادن.. آقا گاوه رو هم با خودت آوردی اما هر کاری کردم نذاشتیش تو ماشین. تو کلاس هم از ترس بچه ها نمیرفتی تو کلاس. من هم آوردمت دم در پیش سهیلا جون و گاوتو دادی بمن و اون هم طفلک شده مسوول بچه های بدقلق. بخصوص شنبه صبح!!!! موقع اومدن دنبالت مهد، با این وضعیت وبلاگ اصلا انگیزه ای برای عکس گرفتن نداشتم. تو راه پله هم همش بهم میگفتی با خانم نادی حرف نزنم و دستمو میکشیدی.. چند روز پیش برات اینا رو خریدم و خیلی دوسشون داری.. ...
16/ بهمن/ 90
29/ بهمن/90
4/ اسفند/90
7/ اسفند/ 90
15/ اسفند/ 90
محیا
3/ اردیبهشت/ 91
از صبح تو خواب و بیداریم. چون دیشب نخوابیدی و از دست پشه همش جیغ میکشیدی. نمیذاشتی لباس بلند تنت کنم.. صبح هم که دم سوپری دم خونه ، ماشین رو زدم به یه تیکه آهن و صدای بدی داد. اما خدا رو شکر چیزی نشد.. تو مهد هم که اونقدر گریه کردی و چسبیدی بهم و نمیذاشتی برم. از دست هیچکس حتی خاله رویا هم کاری بر نمیومد. تا اینکه خاله سهیلای مهربون نجاتم داد..اینا دلیل خوبیه که اصلا دل و دماغ نداشته باشم. دوست نداشتی ازت عکس بندازم من هم از دوستات انداختم..و ادامه مطلب گذاشتم. بدتر از اینا نمیدونم مطالبمو باز بذارم یانه؟ چون میفهمم که دل یه سری از دوستامو شکوندم و ناراحتشون کردم و از طرف دیگه دوست ندارم کسی ( دور از جون شما) ا...






