محیا و تعطیلات
طبق معمول واسه تعطیلات رفتیم شمال و طبق معمول تو خونه دوتا مامان بزرگها گذشت نمیدونم چرا اتفاق خاصی نیفتاد و من هم همش خواب بودم. شما هم که خوش میگذروندی و حال همه رو خوش میکردی.. جمعه هم به مرغداری و باغ و هوای خوب گذشت. یکشنبه هم با خاله جون اومدیم تهران تا کمی بمونه و آخر هفته ببرتت شمال تا من هم خدا بخواد برم مشهد.. بالاخره شمشیرو برات خریدم. و خاله جون سمانه گفت من خریدم و شما اونو از تو ماشین زندایی برداشتی و اونهم ادعا کرد که من خریدم و شما باورت شد. دایی جون هم یه طناب بست به کمرت و غلاف شمشیرو اونجا جاسازی کرد و شما هم گاردی گرفتی و افتادی بجون بچه ها. بقول مرجان خوبه دیگه دستت درد نمیگیره.. ...









