محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

30/ فروردین/ 91

اول از همه بنالم که هنوز حقوق اینماه رو نریختن. اونهم چی 24 اُم ، ماه پیش حقوق دادن.. فکر کن. خوبه کارت بابا علی دستمه. وگرنه تا حالا سکته کرده بودم.. صبح که کامل بیدار شدی و با ما تو آشپزخونه اومدی و بیسکویتها رو برداشتی و به باباعلی گفتی مال خودمه و ندادیش بخوره.. بیسکوییت رو آوردی تو کلاس و میدونستم ماجرا دارین. از طرف دیگه درسا هم یه بسته شکلات و پاستیل آورد. دیدم خاله بهار مشغول سپهره و دست تنها نمیرسه. موندم اونجا و همه رو جمع کردم دور خودم. دیدم تو بیسکوییته رو گرفتی بغلت و گفتی بهت نمیدم. درسا هم گفت منم بهت نمیدم و بقیه مظلومانه نگاتون میکردن. بیسکویت رو ازت گرفتم و بازش کردم و گفتم بچه ها ببینین محیا میخواد بهتو...
3 ارديبهشت 1391

31/ فروردین/91

از دیشب تلفنها رو رو سایلنت گذاشتیم تا صبح کسی بیدارمون نکنه.. اما من 7 بیدار شدم و بزور خودمو بخواب زدم و تا 9 که شما بیدار شدی و صدام زدی و کلی بوسم کردی . بعد خاله فرزانه اینا قرار شد بیان خونمون. محیا منتظر آیاتای: برگرد محیا جون: سریع به کارام رسیدم. هرچند کلیش مونده بود. جیگر خاله با مامانش اول اومد و بعدش هم تا باباییش بیاد و نهار بخوریم سه شد. بچه خفه میشی گلم: از طرفی هر یکی یه طرف قرار داشت . سریع رفتیم  بیرون و سمت تجریش. ویداجون هم اومده بود. کمی نشستیمو بستنی خوردیم. اما همش تو راه بودیم. اونا هم چون شام دعوت بودند خیلی نموندیم. تو راه هم خوابیدی و هنوزم خوابی....
3 ارديبهشت 1391