30/ فروردین/ 91
اول از همه بنالم که هنوز حقوق اینماه رو نریختن. اونهم چی 24 اُم ، ماه پیش حقوق دادن.. فکر کن. خوبه کارت بابا علی دستمه. وگرنه تا حالا سکته کرده بودم.. صبح که کامل بیدار شدی و با ما تو آشپزخونه اومدی و بیسکویتها رو برداشتی و به باباعلی گفتی مال خودمه و ندادیش بخوره.. بیسکوییت رو آوردی تو کلاس و میدونستم ماجرا دارین. از طرف دیگه درسا هم یه بسته شکلات و پاستیل آورد. دیدم خاله بهار مشغول سپهره و دست تنها نمیرسه. موندم اونجا و همه رو جمع کردم دور خودم. دیدم تو بیسکوییته رو گرفتی بغلت و گفتی بهت نمیدم. درسا هم گفت منم بهت نمیدم و بقیه مظلومانه نگاتون میکردن. بیسکویت رو ازت گرفتم و بازش کردم و گفتم بچه ها ببینین محیا میخواد بهتو...






