7/ اردیبهشت/91
صبح مادرجون اینا خیلی کار داشتند و همه اومده بودن کمک. اما من اول از همه با خاله جون رفتم کارگاه خیاطیشون تا برات چند دست لباس تابستونه سفارش بدم تا بدوزه. بعدش هم بابایی اومد و یه چند تا بانکی کار داشتیم و تا برسیم خونه ساعت یک بود و همه کارها انجام شده.شما هم که خونه بودی و زحمت شما هم دوش اونا بود. سریع نهار خوردیم و حاضر شدیم تا بریم مسجد برای مراسم خاله جون. شما هم با خاله جون رفتی تا گل سر خاک رو بیاری: خدا رو شکر همه چی عالی برگزار شد. اما مداح کمی دیر اومد. ووقتی که اومد اجراش عالی بود. هرچند کمی دل ما رو ریش کرد و مادرجون طفلکی غش کرد..و شما هم دوییدی طرفش و از جو ایجاد شده خیلی ناراحت شدی و شروع کردی...











