محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

7/ اردیبهشت/91

صبح مادرجون اینا خیلی کار داشتند و همه اومده بودن کمک. اما من اول از همه با خاله جون رفتم کارگاه خیاطیشون تا برات چند دست لباس تابستونه سفارش بدم تا بدوزه. بعدش هم بابایی اومد و یه چند تا بانکی کار داشتیم و تا برسیم خونه ساعت یک بود و همه کارها انجام شده.شما هم که خونه بودی و زحمت شما هم دوش اونا بود. سریع نهار خوردیم و حاضر شدیم تا بریم مسجد برای مراسم خاله جون. شما هم با خاله جون رفتی تا گل سر خاک رو بیاری: خدا رو شکر همه چی عالی برگزار شد. اما مداح کمی دیر اومد. ووقتی که اومد اجراش عالی بود. هرچند کمی دل ما رو ریش کرد و مادرجون طفلکی غش کرد..و شما هم دوییدی طرفش و از جو ایجاد شده خیلی ناراحت شدی و شروع کردی...
9 ارديبهشت 1391

8/ اردیبهشت/91

نمیتونستیم که تصمیم بگیریم که چه ساعتی برگردیم تهران!! آخه ترافیک از صبح شروع شده بود و ما هم دل نداشتیم کله صبح راه بیفتیم و یه روز رو از دست بدیم. بخصوص که از غم و غصه داشتیم مینرکیدیم و محیا تنها مسکن برای اهل خانه بود.. صبح با پدر جون و باباعلی رفتیم سمت باغ و مرغداری تا کمی کاهو و توت فرنگی بچینیم و حال و هوایی  تازه کنیم.. تا ظهر اونجا بودیم و بعدش هم برای نهار رفتیم خونه مامان بزرگ. اونجا هم حسابی خوش گذروندی و عمو محمد بردت برات بستنی خرید و امیر حسین ( پسر عمه) برات رژ لب خرید و کلی ذوق کردی . اما اومدی بمن گفتی مانی امیرحسین برام جُج پت خرید من نمیزنم چون مورچه میره تو دهنم.. چون بارها بهت گفته بودم که من ازین کاره...
9 ارديبهشت 1391

6/ اردیبهشت /91

صبح اولین کاری که کردم اومدم از گلها  دوباره عکس بندازم.. بعد یهو دیدم عمو اومده دنبالمون تا بریم خونشون. تعجب کردم آخه باباعلی کجا بوده؟ بله ایشون از خستگی خواب تشریف داشتن.. من هم کمی عصبانی شدم و بخاطر دل اونا که خیلی دلشون برات تنگ شده بود رفتم.. اونجا هم اولش مراسم فاطمیه خونه عمه و .. رفتیم و بعدش هم تو باغ کلی گوجه سبز خوردیم و چون دوربین دست دایی جون بود نشد عکس بندازم.. بعد نهار هم دوباره برگشتیم خونه مادرجون تا تو حلوا پزی مراسم فردا بتونیم باشیم.. دوستای خاله جون سمانه اومدن و حلوای رولی خوشگلی درست کردند. شب هم بچه ها اومده بودن اما من طبق معمول زود بیهوش شدم و اصلا کسی رو ندیدم.. ...
9 ارديبهشت 1391

05/اردیبهشت/ 91

صبح یه ربع زودتر بیدار شدم و راه افتادیم. آخه میخواستم بموقع به زیارت عاشورا برسیم.. تو راه همش میگفتی بریم تولد.. دختری خوبی بودی اونجا. اما همش مفاتیح رو میگرفتی دستت و نذاشتی بخونم..من و خاله سولمازم فقط ازت عکس انداختیم. محیا عظیمی و محمد رضا و حنانه هم بودن. بعدش همتونو بردم مهد و به عشق اینکه برگشتنی میام دنبالت تا بریم خونه مادرجون، اونجا موندی و باهام خداحافظی کردی.. دوستات هم در حال ورزش بودن.. قرآن نگهدارت باشه گلم. عزاداریت قبول.. خوشحالم امسال سال خاله جون با ایام فاطمیه قرین شد. تو مراسمش بغض بزرگی رو که داره خفه ام میکنه باید بترکونم.. خدایا دلم خیلی براش تنگ شده. بهش نیاز دادم شدید!!! بعد ن...
9 ارديبهشت 1391

شهادت فاطمه(س)

ما بیخیال حرمت مادر نمیشویم هرگز جدا زدامن حیدر نمیشویم کاش مهدی به جهان چهره هویدا میکرد گره از مشکل پیچیده ما وا میکرد کاش می آمد و با آمدنش از ره لطف قبر مخفی شده فاطمه پیدا میکرد. ایام فاطمیه تسلیت خاله جون پرستار بود و روز پرستار یعنی ولادت حضرت زینب از دنیا رفت اما نمیدونم چرا زمانیکه از مظلومیت و بیگناهی و حیف بودن حضرت فاطمه صحبت میشه بیشتر غم از دست دادن خواهرم برام تداعی میشه   این شعر ها اونقدر منو میسوزونه که میخوام اینجا نگهش دارم.. عکس مدینه را که به دیوار می زنم پشت بقیع می روم و زار می زنم هرجاکه، مادری به زمین می خورد فقط با دست چاره بر سر ناچا...
5 ارديبهشت 1391

4/ اردیبهشت/91

صبح دنبال بهونه ای میگشتم تا بدون گریه بری مهد. زنبیل کوچولوت و آقا گاوه رو برداشتی و گفتی : مانی بریم خونه مادرجون!! دست آقا گاوه رو بگیریم و راه ببریم. گفتم خدا بخیر کنه. دم مهد پیادت نکردم و بردمت تعاونی تا یه چیزایی بخرم و تو زنبیلت بذارم.. پیاده که شدم فهمیدم پولم و کارتهامو از تو کیفی که دیروز بردم خرید برنداشتم و الان no money شدید شدم..  قربونت برم که تا گفتم مانی پول نداریم. فردا میایم میخریم، گفتی باشه و بدقلقی نکردی!!! خوبه کمی این چیزها رو تجربه کنی. همیشه که هرچی خواستی نباید فراهم باشه مگه نه گلم.. دم مهد هم خاله سهیلا اومد بردت و من هم باهات نیومدم تا گریه نکنی..خوش باشی عزیزم. ...
5 ارديبهشت 1391

2/ اردیبهشت/ 91

صبح با بابایی اومدیم تو پارکینگ. شما هم کاملا بیدار بودی. آخه شب خوب میخوابی.. منو بگو که نصفه شب سیر خواب شدم و دیگه خوابم نبرد. بزور 5 خوابیدم.. صبح پمپ بنزین هم رفتیم..وااای هنوز حقوقامونو ندادن.. آقا گاوه رو هم با خودت آوردی اما هر کاری کردم نذاشتیش تو ماشین. تو کلاس هم از ترس بچه ها نمیرفتی تو کلاس. من هم آوردمت دم در پیش سهیلا جون و گاوتو دادی بمن و اون هم طفلک شده مسوول بچه های بدقلق. بخصوص شنبه صبح!!!! موقع اومدن دنبالت مهد، با این وضعیت وبلاگ اصلا انگیزه ای برای عکس گرفتن نداشتم. تو راه پله هم همش بهم میگفتی با خانم نادی حرف نزنم و دستمو میکشیدی.. چند روز پیش برات اینا رو خریدم و خیلی دوسشون داری.. ...
5 ارديبهشت 1391