محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

اندر احوالات محیا خانمی

خدا رو شکر مربی دلسوز و مهربونت خاله منظر خیلی چیزها یادت داده و جدا از شعر و کلمات قصار، یه سری از مسائل روزمره برات ملموس تر شدن. مدام شعرهای جدید هم میخونی. یه روز گفتی مانی لیمو بده. زود بده بخورم تا تلخ نشه!!! یه بار داشتی برای خودت حرف میزدی و داستان میگفتی: بله!!!! جونم برات بگه!!!! با آنایی رفتیم بیرون از دوسه ساعت همشو شما شری کردی و اون طفلی ساکت بود. فقط ده دقیقه شما خانم شدی و دستمو گرفتی و اینبار آنایی لج کرد. گفتی: این چه وضعیه؟؟ منو ببین چقدر خانمم!!! تولدت نزدیکه و برات وقتی شمال بودیم سه تا النگو خریدم. خیلی از طلا برای بچه خوشم نمیاد اما خیل یبصرفه تر و بهتر از ماشین و عروسکه. از عیدی 300 هز...
13 آذر 1391

محیا و مهمونی خونه دخترعموم

چند روز پیش مائده جون زنگ زد که میخواد آش بپزه و از ما خواست بریم خونشون.. استرسم بیشتر از شیطنتهای شما بود. بخصوص اینکه گفته بود دوتا پسرخاله هاش هم هستن و من به خودم ناراحتی راه ندم. میتونستم تصور کنم که قراره چی بشه و خونه یه دختر مجرد خوش سلیقه به چه روزی در بیاد. اول از همه ما رسیدیم و یخی در شما نبود تا باز بشه. بعد هم که آراد و رادین جان اومدن و تا یخشون باز بشه صبر کردی.. فعلا تصاویرو داشته باشید.. کم کم قضیه اوج گرفت و لخت شدی و با یه زیر پوش، یه تنه افتادی به جون دوتا پسرها. اونا هم لپشون گل انداخته بود. رادین به محیا گفت: من از خودم دفاع نمیکنم و گرنه له ات میکنم . من هم که تو اون شرای...
13 آذر 1391

محیا تو خانه بازی بوستان

من و یکی از همکارانم ( دو عدد خانم کارمند بچه دار) تصمیم گرفتیم ببریمتون جایی تا بهتون خوش بگذره و  کمی از عذاب وجدانهای با شما نبودنمون کم بشه.اونهم وسط هفته. چند جایی رفتیم و دورکی زدیم و دیدیم نه بابا اصلا جای پارک واسه یدونه ماشین نیست چه برسه دوتا. پارکینگها هم جا داشت اما اختصاصی بود. ای خدا بعد کلی دور زدن و ضایع شدن، بالاخره تو پارکینگ بوستان پونک پارک کردیم خرید کردن از محالات بود. داشتی با صدای بلند وسط پاساژ جیغ میکشیدی که دوتا نگهبان با لباس مخصوص اومدن و هر چی گفتم محیا پلیس اصلا محل بهشون ندادی و یکراست بردمت پایین بازی کنی. گفتم میذارمت و میرم یه دوری میزنم. اما راضی نشدی و گفتی باهات بازی کنم. محمد مهدی هم صداش درو...
13 آذر 1391

محیا و محرم

          طلوع می کند آخر طلیعه ی موعود، مسیر قبله عوض می شود به سوی حسین(ع) اول از همه سلام به دوستای گلم. دلمون حسابی براتون تنگ شده بود. این عکس قشنگ تقدیم به شما.. از همون روزهای اول محرم که خاله منظر براتون داستان علی اصغرو توضیح داد کلی فکرت مشغول بود و همش ازم میپرسیدی مانی چرا علی کوچیکه رو کشتن؟؟؟ چرا بهش آب ندادن؟؟؟ و خیلی بابتش غصه میخوردی. فهمیدم که داری مسائلو درک میکنی اما نمیدونم درست بود که برای شما کوچولوها با اون قلب مهربونتون توضیح دادن یا خیر.. این لباسو تو مهد تنتون کردن: خلاصه خیلی ذهنتو مشغول کرد تا اینکه رفتیم شمال و عروسکای نمادینو اونجا دی...
12 آذر 1391

محیا این روزها چی میگه؟؟؟

خیلی جالبه که با اینهمه زبونی که میریزی خیلی کلمه ها رو اشتباه میگی و آدم کلی خنده اش میگیره. بخصوص اینکه تو تشخیص حرف اول خیلی از کلمه ها مشکل داری و کلی با اداشون خوردنی میشی. مثلا: هرشاد (فرشاد)!! آنندگی (رانندگی)!! آنی (مانی) و گیسکوییت (بیسکوئیت) قورباره (قورباغه) . شاید هم ادات باشه چون من هم که سه ساله بودم تازه یادم اومد که کلمات رو اشتباه تلفظ کنم و به اول همشون ش بذارم. مثلا شاشون (همون داداشجون)!! .. والا وضع من از شما بدتر بود مادر.. تو حموم گوشواره ات افتاد و تا متوجه شدم گفتی: وااای آنی . فردا چطوری مهد کودک برم همه منو اینجوری میبینن!!! قربونت برم قرتی خانم که یه لنگه گوشواره اینقدر برات مهمه..امروز ه...
28 آبان 1391

کشتی توت فرنگی

چند تا عکس: مانی رفته بود تو سمینار ستاد نانو جایزه شو بگیره.( مثل پارسال). بزن دست قشنگو به افتخارش و شما مثل یه دختر خوب پیش بابایی موندی و من هم خیلی دیر رسیدم خونه. آخه بارون شدید و ترافیک از غرب به شرق، دوساعتی منو معطل کرد. شما هم از تی وی کشتی میدین و با هم کشتی میگرفتین. بابایی میپرسید آزاد یا فرنگی و شما میگفتی توت فرنگی. اینهم عکسای مسابقه.. و محیای پیروز: راستی خاله فرزانه هم بدون آیاتای اومد خونمون و شما از نبود آیاتای خیلی ناراحت شدی . هرچند خود خاله رو هم خیلی دوست داری. چند دست لباس براتون خریدیم و دوتاش هم یکجور.به خاله فرزانه قول دادم اول اون عکساشو بذاره.. عکسای مان...
24 آبان 1391