6/فروردین/91
صبح اونقدر خسته بودی که برای اولین بار تا 11 صبح خواب بودی. باورکردنی نبود. آخه شما هم مثل من عادت به زود بیدار شدن داری. بعد بیدار شدنت شیر میخواستی اما یادت اومد شیشه ات خونه مادرجونه. گفتی مانی شیر نخوریم. شیرم خونه مادرجونه.. من فدات بدم که دیگه قدرت تشخیصت کامل شده. اینکه الان کجایی و کی کجاست. بخصوص اینکه پوشک بی پوشک و سرپات میکنم و جواب میده. هرچند اگه من یادم بره شما هم هرجا باشی کارتو میکنی اما میگن طبیعیه. کم کم یاد میگیری. تا اینجاش واست خیلیه. شما قبل تعطیلات هیچی نمیدونستی و. الان به همت مادرجون کلی پیشرفت کردی. صبحونه رو که خوردی خونه عمه فاطمه رفتیم. الان هم برگشتیم خونه مامانم بزرگ و عمو رضا داره ماشینو میشوره و...










